تبليغاتX
عشق و فاصله

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 23:58  توسط baran | 

در مكتب ما رسم فراموشي نيست.در مسلك ما عشق هماغوشي نيست.مهر تو اگر به هستي ما افتد.هرگز به سرش خيال خاموشي نيست : مي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه برايم شكستي .... .. بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي .... و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم هك كردي

 

 

 

داستان غم انگيز زندگي اين نيست که انسانها فنا مي شوند ، اين است که آنان از دوست داشتن باز مي مانند

 

 

 

 

ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تا همیشه : یکی دوست دارم

 

   

 

 

فکر مي کرديم عاشقي هم بچگيست... اما حيف اين تازه اول يک زندگيست... زندگي چيزيست شبيه يک حباب.. عشق آباديه زيبايي در سراب... فاصله با آرزو هاي ما چه کرد... کاش مي شد در عاشقي هم توبه کرد عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست

 

 

 

ازکسي که دوستش داري ساده دست نکش شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشي از کسي هم که دوستت داره بي تفاوت عبورنکن چون شايد هيچ وقت هيچ کس تورو مثل اون دوست نداشته باشه

 

 

 

پسري بودم که اسم نداشت با دختري آشنا شدم که وجود نداشت به شهري رفتيم که آدم نداشت به رستوراني رفتيم که غذا نداشت با قاشق چنگا لي غذا خورديم که دسته نداشت اون غذا اصلا مزه نداشت ولي سر کار گذاشتن شما خيلي مزه داشت

 

 

 

وقتي گمان ميبري كسي نمي تواند به خود واقعي درون تو عشق بورزد دوست من? به ياد داشته باش خدا مي تواند

 

 

 

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بربخورد... نگاهی نکنم که دل کسی را بلرزاند... راهی نروم که بیراه باشد... خطی ننویسم که آزار دهد کسی را... یادم باشد که روز و روزگار خوش است... همه چیز بر وفق مراد است!... تنها... تنها دل من دل نیست... آری!... دل من دل نیست

 

 

عشق را هیچ وقت فراموش نکنید

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 23:53  توسط baran | 
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 12:16  توسط baran | 

اشكي كه بي‌صداست پشتي كه بي‌پناست دستي كه بسته

 است پايي كه خسته است دل را كه عاشق است حرفي كه

 صادق است شعري كه بي‌بهاست شرمي كه آشناست دارايي

 من است ارزاني شماست

با تشکر از بچه های جهنمی

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 12:33  توسط baran | 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 13:21  توسط baran | 
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 12:59  توسط baran | 
 
من پذیرفتم شکست خویش را
 
پندهای عقل دور اندیش را
 
من پذیرفتم که عشق افسانه است

این دل درد آشنا دیوانه است
 
میروم از رفتن من باش شــــــــــــاد
 
از عذاب دیدنم آزاد باش
 
گر چه تو زودتر از من میـــــــــــروی 

آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفــــهـــــمی درد را 
تلخی
 
با تشکر از دوست خوبم لیلا که این متن رو برای من ارسال کردن 
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 12:55  توسط baran | 
Unknown
Eshghe Talkh
www.bia2.com
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 22:19  توسط baran | 

به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي

 

 دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن

 

 را بهتر از مشت شدن بلد است

 

باران:این حرف را همیشه به یاد بسپارید.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 22:18  توسط baran | 

در مجلس عشاق قراري دگر است

 
وين باده عشق را خماري دگر است

 
آن علم که در مدرسه حاصل کردند


کار دگر است وعشق کاري دگر است

 

با تشکر از دوست عریزم علی

که این متن رو برای من فرستادن

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 18:33  توسط baran | 
مگه عشق با غرور میشه؟؟

مگه این دوتا از یه جنسن؟؟

نمیدونم

ولی این رو میدونم که:

هرگز عشق رو گدایی نکنم

زیرا هیچگاه چیز با ارزشی به گدا داده نمی شه...

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 18:11  توسط baran | 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 14:32  توسط baran | 

عشق با غرور زیباست ولی اگر عشق را به قیمت فرو ریختن دیوار غرور

 گدایی کنی

ان وقت است که دیگر عشق نیست صدقه است... صدقه

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 14:31  توسط baran | 
+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 14:11  توسط baran | 

 

ديشب تو فكرت بودم كه يه قطره اشك از

 

چشمام جاري شد........ از اشك

 

 پرسيدم چرا اومدي؟؟ گفت آخه تو

 

 چشمات كسي هست كه ديگه اونجا جای 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 13:58  توسط baran | 

اجازه هست خيال کنم تا آخرش مال مني؟ خيال کنم دل

 

 منو با رفتنت نمي شکني ؟اجازه هست خيال کنم بازم

 

 مي آي مي بينمت ؟ با اون چشماي مهربون دوباره

 

 چشمک مي زني؟ طپش طپش با چشمکت غزل بگم

 

 براي تو با اتکا به عشق تو تو زندگي برم جلو؟

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 12:5  توسط baran | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 18:14  توسط baran | 

تلخ ترين كلمه جدايي..براي كساني كه احساس داشته

 

 باشند دردناك ترين كلمه خيانت ..نه براي كساني كه

 

 خيانت مي كنند بد ترين كلمه تمسخر ...براي كساني

 

 كه عشقشان به تمسخر گرفته شود كثيف ترين كلمه

 

 ترحم...نه براي كساني كه به بن بست رسيده

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 18:9  توسط baran | 
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 21:33  توسط baran | 

زمان طولاني ميشه واسه اونايي که غصه دارن . کوتاه ميشه واسه اونايي

 

 که شادن .دير ميگذره براي اونايي که منتظرن .زود ميگذره براي اونايي

 

 که عجله دارن. اما ...... اما ابدي ميشه براي اونايي که عاشقن

 

eyyval vaghean azizهرچی دیدم از رفیق بود دشمنا اینجوری نیستن

 

هرچی دیدم از رفیق بود به خدا دشمنا بیستن هرچی دیدم از رفیق بود آخه

 

 قلبمو شکستن هرچی دیدم از رفیق بود آخه خیلی خیلی پستن هرچی دیدم

 

 از رفیق بود اونی که می گفت داداشم هرچی دیدم از رفیق بود اون می

 

 خواست که من نباشم هرچی دی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 22:26  توسط baran | 
ببین عشق چه کرده

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 22:5  توسط baran | 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 21:56  توسط baran | 

وقتي خواستم به راه عشق بروم گفتن گناه است وقتي به راستي سخن گفتم

 

 گفتن : دروغ است وقتي به ستايش رو اوردم گفتن : فريب است وقتي

 

 گريستم گفتن کودکانه است وقتي خنديدم گفتن ديوانه است و حالا که

 

 هيچي نمي گويم مي گويند عاشق است

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 20:6  توسط baran | 

نگو بار گران بوديم و رفتيم نگو نامهربان بوديم و

 

 رفتيم نگو اينها دليل محكمي نيست بگو با ديگران

 

 بوديم و رفتيم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 17:37  توسط baran | 

 

حالا ديگر خوب مي دانم , آرزوي آمدنت را هم , مثل سکوت ذلال

 

چشمهايت , به گور خيالهاي محال خواهم برد , اما ديگر به بيقراريه اين

 

 دل وامانده , و دل دله ديدارت مديون نيستم , من همه ي اين سالها آمدم

 

 واز همه سراغ سادگيت را گرفتم , اما ديگر تو نبودي , تو انگار همراه

 

 آن خنده ي آخرين براي هميشه رفتي به جايي که ديگر دست خيال و

 

 خوابم حتي به گرد نگاه هايت نرسيد , مهم نيست که دلت به هواي ديگري

 

 مي تپد , مهم اين است که من تنهايم , آنهم فقط به خاطر تو..

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 17:6  توسط baran |